تبلیغات
My thoughts - روز برفی

My thoughts

یک بار زندگی می کنی! پس آنطور زندگی کن که دقایق آخر زندگی حسرت نخوری!

من کیم و اینجا کجاست؟
سلام.
اینجا خونه مجازی منه...
اینجا دنیایی رو می سازم که خودم دوست دارم.
چیزاییو مینویسم که بهشون اعتقاد دارم.
این خونه روز بیست و دوم مهر سال نود و پنج بنا شده.
یه خونه پاییزی.
امیدوارم اینجا رو دوست داشته باشین.
منم یه آدمم مثه همه آدما.
فقط دوست دارم یه دنیا جدا از دنیای دیگران واسه خودم داشته باشم.
همین...!
نویسنده
بگرد و پیدا کن
کی نوشته؟ :ne _ed
کِی نوشته؟: جمعه 1 بهمن 1395 05:14 ب.ظ

صدای ساعت زنگ دار در گوشمم پیچید و چشمهایم را بار دیگر برای دیدن روزی تازه گشودم. گرمای اتاق خفه کننده بود. پتو را کنار زدم و نشستم. تختم کنار پنجره بود. پرده را کنار زدم و به کوچه خلوت نگاهی انداختم. آسمان رخت سپید عروس را بر تن زمین پوشانده بود. پنجره را باز کردم تا گرمای اتاق جای خود را به سرمای هوا بدهد. باد سردی که وارد اتاق شد، تنم را لرزاند. از نگاه به کوچه دل کندم و از اتاق بیرون رفتم. صورتم را با آب سرد شستم. برای مقابله با گرمای خانه راه خوبی بود . به آشپزخانه رفتم تا خودم را به یک لیوان چای داغ مهمان کنم. با لیوان چای به اتاق برگشتم. سرمای داخل اتاق برای من دل انگیز بود. بعد از این همه مدت که برف را ندیده بودم، دوست داشتم آن روز را به سلیقه ی خودم بگذارنم . روی تختم نشستم و دوباره به کوچه چشم دوختم . اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، درخت بلند سفیدپوش همسایه بود که حتی از حصار دیوار ها هم بالاتر رفته بود. اکنون که درخت برگی نداشت، با کریستال های برفی پوشیده شده بود. چای را ذره ذره می نوشیدم . پنجره هنوز  باز بود و تن من هم از سرما لرزان . اما دلم نمیخواست با بستن پنجره حتی یک لحظه خود را از لمس به تمام معنای آن روز برفی محروم کنم. پتوی کوچکی را روی شانه هایم انداختم و باز نگاهم به کوچه افتاد. رد پاهای جا مانده روی برف نشان از رفت و آمد ساکنان کوچه بود. رد پاهای کوچک تصویر دختربچه ای را برایم تداعی می کرد. دختربچه نقش بسته در ذهنم، کاپشنی به تن داشت که جثه ریزش را دوبرابر کرده بود. کلاهش تا روی چشمانش پایین آمده و شالش جلوی صورت و دماغش پیچیده شده بود. رد پاهایی که کنار ردپاهای کوچک او بود نشان می داد که مادرش همراه او بوده است. در حاشیه کوچه ردپاهایی شبیه به کفش های مردانه دیده می شد که کنار هر قدم اثر یک دایره کوچک نیز به جای مانده بود. به نظر می آمد پیرمردی تنها... تنها که نه... پیرمردی با عصایش در حال قدم زدن بوده. با بارش برف  همه ی ردپاها و حتی جای چرخ ماشین ها در حال پر شدن بود یا شاید بعضی هم پر شده بودند. از تخت برخاستم و به سمت کمد لباس هایم رفتم . پالتو شال و کلاهم را پوشیدم و هنگام خارج شدن از خانه پوتین هایم را به پا کردم. تلف کردن وقت بود در خانه ماندن. آن هم در چنان روز زیبایی. هنگام پایین رفتن از پله ها در راه پله، هر لحظه بیشتر و بیشتر سرما را حس می کردم . با رسیدن داخل پارکینگ و چرخاندن سرم نگاهم به حیاط افتاد. حیاط هیچگاه برایم زیبایی خاصی نداشت زیرا در میان ساختمان های دیگر اسیر شده بود و تنها به زندانی برای درخت های بیچاره ی حیاطمان شباهت داشت. اما آن روز با سپیدپوش شدنش عجب زیبا شده بود! برف آنقدر صاف و یکدست روی زمین نشسته بود که حتی دلم نمی آمد جلو برم و وسط حیاط بایستم. از ساختمان خارج شدم . حالا در همان کوچه خلوت که دقایقی قبل در حال کندوکاوَش با چشمانم بودم، قدم می زدم. با احتیاط قدم برمی داشتم و سعی می کردم تا با ردپاهایم اثری جالب به جای بگذارم. به خودم می خندیدم چون فکر می کردم دیوانه ترین آدم عالم هم مانند من به شکل ساختن با قدم هایش در برف و آن هم در آن سرما فکر نکرده است. شهرک آنقدر خلوت بود که تنها صداهایی که می شنیدم، صدای ردشدن ماشین ها و فشرده شدن برف زیر پاهایم بود. هرچند دقیقه یکبار خم می شدم و با برفی که از زمین برمیداشتم گلوله ای می ساختم و با تمام توان به دور ترین نقطه ای که می توانستم پرتابش می کردم. به بلواری رسیدم که درختان کاج با بلندیشان خودنمایی می کردند. برف سفید و برگ های سبز بدون برگریزان درخت کاج ترکیب قشنگی ساخته بودند. آنقدر قشنگ که نمی توانستم دل از نگاه کردن به آنها بکنم.  همه چیز خوب بود... حالم... فکرم... تا وقتی که ...

تا وقتی که به چهار راهی رسیدم و ایستادم تا چراغ عابر رنگ سبز را نشان دهد و از خیابان عبور کنم . که ناگهان... چشمم به دختربچه ای افتاد که میان ماشین ها راه می رفت و از راننده ها خواهش می کرد تا از او چیزی بخرند... لباسی که به تن داشت لباسی نبود که بتواند او را از سرمای بی رحم هوا در امان نگه دارد.لرزش تنش دردآور بود... تا آن زمان هیچ چیز آنقدر دلم را به درد  نیاورده بود. چشمان دختر بچه که رو به من چرخید سرم را پایین انداختم. طاقت نگاه کردن به چشم های بی گناه او را نداشتم. کودکان بی گناه کار همیشه برای من جز تلخ ترین حقایق بودند...

با سبز شدن چراغ به راهم ادامه دادم. اما فکر دختربچه در ذهنم غوطه ور بود... شهر زیبا بود... زیباتر از همیشه اما کاش برای آن بچه هم زیبا بود... من هر روز دعا می کردم برف ببارد اما مطمئنم دختربچه هرروز از باریدن برف و سرما نفرت داشته... من از خانه بیرون آمده بودم از گرما فرار کنم ... شاید او خانه ای نداشت که بخواهد آنجا گرم شود و از سرما فرار کند...

به راستی چقدر فرق داشت فکر من و آن دختربچه. چقدر فرق داشت زندگی هایمان، دغدغه هایمان و آرزوهایمان. اصلا او می دانست آرزو چیست؟ تا به حال آرزویی کرده بود؟

به قدم زدنم ادامه می دادم. اما نه با فکر برف و زیبایی ها. به فکر این که هر انسان با دیگری چقدر تفاوت دارد... بسته به فکرش، ذهنش، خانواده و وضع مالی و دارایی هایش... ممکن است آرزوی هر انسان کابوس انسان دیگر باشد و وضعیت فعلی او آرزوی انسانی دیگر. سوالی در دنیای افکارم بزرگ و بزرگ تر می شد... چرا گاهی چشمانمان را می بندیم؟ نه برای خواب و پلک زندن و استراحت... چشم می بندیم به روی با ارزش ترین چیزهایی که داریم! چشم می بندیم به روی خانه و خانواده و امنیتمان... چشم میبندیم به روی بهترین دوستان و صمیمت و محبت ها... چشم میبندیم به روی سلامتی و نعمت هایی که خدا به ما داده... و چرا نادیده می گیریم؟ چرا نادیده میگیریم مردمی مانند خودمان را که انسان اند و حق زندگی دارند؟ چرا نادیده می گیرم کودکی را که با دست ها و پاهای کوچکش راه می رود و کار می کند برای پولی که شاید حتی برای خودش هم نیست و خرج می شود برای هر دردی که در زندگیش به درمان احتیاج دارد. دردهایی مانند فقر و گرسنگی و بیماری و بی سرپناهی و گاهی اعتیاد یکی از نزدیک ترین اعضای خانواده اش... دیدن و ندیدن های ما چرا تا این حد به ما آسیب رسانده؟

افکارم دلم و ذهنم را سرد و سرد و سردتر می کرد... دلم که سرد شد سرمایی که تا قبل آن برایم لذت بخش بود، باعث شد که از سرما به شدت بلرزم...  دل که سرد شوَد سرما بی رحمانه به عمق جان آدم نفوذ می کند. تصمیم گرفتم تا از راهی که آمدم به خانه برگردم تا سرما را در دل و جانم بکشم. اما در راه برگشت نه به درختان کاج فکر کردم، نه گلوله ی برفی ساختم، نه سعی کردم با رد پاهایم شکل بسازم و نه حتی به حیاط خانه دقت کردم... فقط فکر میکردم به تفاوت های دید هر انسان که چقدر می تواند بسازد و خراب کند... وقتی به خانه رسیدم و به اتاقم رفتم روی تختم نشستم و فکر کردم : اصلا آن دختر بچه خانه داشت...؟!



لینک های مفید
ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل مهمونا:
  • مهمونای امروز :
  • مهمونای دیروز :
  • چند نفر این ماه اومدن؟ :
  • چند نفر ماه قبل اومدن؟ :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل نوشته هام :
  • آخرین مهمون کی اومده؟ :
  • آخرین بروز رسانی :


چاپ این صفحه

دانلود آهنگ